حسن حسن زاده آملى

69

هزار و يك كلمه (فارسى)

هواى نفس چون گرديد مطلوب * شد آدم از دم ابليس مغلوب بد مطلق جهان را نيست در كار * بد و خوبى به نسبت شد پديدار كهن پيراهن گل گر دريدند * برايش جامه‌اى از نو بريدند چو آگه نيستى از سرّ امكان * مكن چون و چرا در كار يزدان لب از اين گفتهء بيهوده بربند * كه خوش فرمود آن شيخ خردمند : جهان چون خط و خال و چشم و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست بگويم قصهء ديگر برايت * كنم روشن چراغى پيش پايت پى تعيين اوقات شب و روز * چو شد حاجت به انسان ساعت آموز نخست آورد انسان سنگ در چنگ * برون آورد آهن از دل سنگ چو از تاب حرارت كرد گرمش * به زور پتك و سندان كرد نرمش مدوّر چرخهايى آهنين ساخت * مقعّر طاسهايى نيز پرداخت براى رفع حاجت فكر استاد * به آهن شكل‌هاى گونه گون داد